شام آخر ( ادامه از پست قبلی ) - ashkeghalam
ashkeghalam
من وبلاگ می نویسم پس هستم
صفحه نخست         نسخه موبایل         عناوین مطالب         تماس با ما          طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

زن انگشتان چربش را لیس زد و گفت :
- نازیه دیگه ...مگه نگفته بودی واسه عید قربون نگهش داریم؟
مرد بندانشگتهای بی گوشت سارا را که به دندان کشیده بود انداخت توی ظرف آشغال وسط سفره و گفت:
- جدّا ؟ فردا عید قربونه؟ ...یادم نبود...خوب شد گفتی...فردا یه سری برم پرورشگاه...می گن نوزاد با ژن جدید آورده ن...یه کم گرون هست اما می گن رشدش عالیه...یه ساله پروارمی شه...
- می گم بازهم ازاین سم داراش بگیری یا!...من چندشم می شه دست آدم بخورم...
مرد درحالی که یکی دیگر از انگشتهای نیم پز سارا را از پنجه دستش جدا می کرد گفت:
- کلا سم میاد پایین خانوم. نازی کوچولو مال تو؛ من سمدارشو دوست ندارم. الان دیگه اینجوری مد شده...
 زن بعد ازشام رفته بود نشسته بود پشت پیانو وشروع کرده بود به نواختن ملودی غم انگیز شام آخر.  از شش ماهگی به بعد به قربانی شام آخر رقص شام آخر یاد می دادند. شامی که فردای آن کشته می شد و تمام اهل خانه میهمان کله پاجه و روزها و ماه های بعد میهمان بقیه گوشت اعضای تنش می شدند. نازی با مژه های بلند و چشمهای درشت اشک آلود، با سمهای های کوچک دخترانه اش وسط اتاق می رقصید و دنبه کودکانه اش مثل صلیبی که ازگردنش آویزان بود پیچ وتاب می خورد. بقیه برایش بع بع می کردند و کف و سم  می زدند... 

 

 

برچسب‌ها: آدم گوسفندی
          
شنبه 23 دی 1396 :: 02:45 ق.ظ