X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
 
ashkeghalam
گر به خود آیی به خدایی رسی به خود آ

 چهارشنبه 19/9/93 ساعت 16:31 امامزاده یحیی
دلم برای تشنگی و گرسنگی، دلم برای روزهایی که با شنیدن اسم خدا از زبان هرکسی اشکم سرازیرمی شد، دلم برای ریاضتهای سخت، دلم برای خدا تنگ شده است.
دیشب خوابی زود گذر اما خیلی واضح دیدم که بد نیست بنویسمش تا یادم نرفته: نمی دانم من بودم یا کس دیگری که داشت از پیامبراسلام با همان نثرو لهجه کهن چنین سوال می کرد :
ای پیامبرخدا حکم خدا چیست درباره مردی که کودکی را به ناروا تحت ستم گرفت و به او تجاوز کرد بعد او را سرپرستی کرد و به نیکی تربیت نمود و بزرگ کرد تو ای پیامبر به من بگو که حکم خدا درمورد این مرد چیست؟
پیامبر چیزی گفت که به نظرم بی بط می آید. درست یادم نیست اما چیزی دراین حدود بود: هیچگاه دست کمک به سمت آتش ناپایدار درازمکن...بعد تصویر یک شمع را دیدم که از شعله آن چیزهای دیگری را آتش می زدم. گویا منظورم این بود که از آتش موقتی یک شمع هم می شود یا باید برای برافروختن آتشهای ابدی کمک گرفت... الان آهنگ قلندر داریوش را گذاشته ام. حزن دلنشین عجیبی دارد که حسابی روی دلم می نشیند... قلندرانه سوختم...لب از گلایه دوختم... برهنگی خریدم و خرقه تن فروختم...خیلی دوست دارم در هیئت یک قلندر زندگی کنم...تهی زقهرو کین شدم ...برهنه چون زمین شدم...مرا تو خواستی این چنین ببین که اینچنین شدم... مرا به خویشت بخوان به باغ آیینه ببر...دربه درهمیشگی ، کولی صد ساله منم... هزارراه رفته ام، هزارزخم خورده ام... تا تورمرا زنده کنی ، هزاربارمرده ام... فروتر از خاک زمین، ازآسمان فراترم...



دوشنبه 2 بهمن 1396 :: 02:23 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری