ashkeghalam
گر به خود آیی به خدایی رسی به خود آ
در نزدیکی صومعه نیایشگاهی بود که من تازه از آن بیرون آمده بودم. رو به خدا کردم و پرسیدم:
- خدایا به من بیاموز بعداز این همه سال ریاضت و عبادت چطور می توانم دیوانه وار عاشق روی ماهت بشوم ؟
روسپی  دیوانه مستی تلوتلوخوران از آنجامی گذشت. تا مرا دید  آمد نزدیک و از گردنم آویزان شد و باالتماس گفت:
_ ای مرد جوان محض رضای خدا مراببوس.  مدتهاست که دیگر کسی تحویل نمی گیرد.  خواهش می کنم!
روسپی مست را باسیلی محکمی نقش زمینش کردم و آیه هایی از انجیل برای دفع بلا زیر لب زمزمه کردم وسوالم را از خدا تکرارکردم. زن روسپی از جای بلندشد و تفی توی صورتم انداخت و گفت:
- حرف گنده تر ازدهنت نزن مردک ! تو اینکاره نیستی.
وبلند شد و مثل یک زن سالم ورزشکار با چالاکی از آنجا دور شد.
خواستم برای سومین بار سوالم را از خدا تکرار کنم، دیدم جایی که روسپی  افتاده بود،  تاج خاری به همراه یک صلیب عیسی مسیح برجای مانده است



یکشنبه 8 بهمن 1396 :: 03:35 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری