X
تبلیغات
رایتل
 
ashkeghalam
آه گفتم آه ، اشک از قلم چکید ، گل نیلوفر دمید ...من در این لجنزار عفن، نیلوفروار، شکوفه خواهم کرد. می دانم . می دانم.

نزدیک بیست و سه سال پیش، وقتی که دکترروانپزشک یا رواندرمانم مرا جواب کرد بدترین حال دوران زندگی را تجربه می کردم. نامه ای به دستم داد تا به بیمارستانی ببرم تا شاید آنجا موفق به درمان من بشوند. نمی دانم چطورمی توانم حال آن شب خودم را توصیف کنم. به هیچ وجه نمی توانم. وقتی که نامه را بازکردم خواندم، بیماری من با عبارتی توصیف شده بود که ترجمه اش می شد : سرزنش بیش از حد خود. من آن زمان هیچ درکی از این واژه نداشتم. نزدیک پانزده سال طول کشید تا مفهموم عذاب وجدان را که مترادف آن بود را درک کنم. فقط با شروع دوران خودشناسی بود که بدون توصل به پزشکهای ول معتل روانشناس و تنها با اتکا به عمل و آزمون و خطا و ارتباط درونی با نیرویی غیرمادی مفهوم وجدان و عذابش را فهمیدم. فهمیدم که من انسانی آرمانگرا هستم که همه چیز را با قانون همه یا هیچ می سنجم. همه مردم یا خیلی خیلی خوب هستند یا خیلی خیلی بد و مستحق مرگ و طرد. خودم را هم همینطور. من با ارتکاب کوچکترین اشتباهی خودم را در حد مرگ مجازات می کردم. اشتباه کوچک یا بزرگ معنی نداشت. هراشتباهی باید منجر به اعدام خودم می شد. من هرروز و هر لحظه مشغول اعدام کردن خودم بودم. برای همین هم شاید بود که مرتب در فکرخودکشی بودم. اما هرچه بیشتر خودم را شناختم فهمیدم که اشکالات من خیلی خیلی خیلی بیشستر از آنی است که بتوانم ادعای کامل بودن بکنم. دیگران هم همینطور. وقتی دست از خودکامل بینی برداشتم و شروع کردم به اصلاح خودم کم کم احساس خوبی نسبت به خودم پیدا کردم. دیدم نه می توانم خودم را به یکباره اصلاح کنم و نه درست است که کلا از سرزنش و عذاب وجدان خودم دست بردارم. عذاب وجدان یک معیار درونی دراختیار من گذاشت که نسبت به اشتباهات خودم بی تفاوت نباشم درعین حال واقع بین باشم که خودم را به اندازه ای که مستحقش هستم مجازات کنم نه بیشتر. بنابراین هم وجود مشکلات را درخودم دیدم و قبول کردم و هم تعهد دادم که در برطرف کردنشان تلاش لازم را بکنم و هروقت از مسیر درست منحرف شدم برگردم و با قبول مجازات وجدان و تن دردادن به آن خودم را آماده ادامه مسیر بکنم. بدین ترتیب با وجدان خودم کنار آمدم. حالا خیلی کمتر به مجازاتهای خیلی سنگینی محکوم می شوم که زمانی مرا از زندگی عادی ناتوان می کرد. درعین حال آنقدر بی خیال و بی تفاوت نیستم که متوجه اشتباهات خودم نباشم. به این حقیقت رسیده ام که مجازات مرگ برای همه اشتباهات درست نیست. اصلا حکم اعدام را از لیست مجازاتهایم حذف کرده ام و با خودم احساس همدردی می کنم. من سرشار از اشتباهات و نقصهای اخلاقی هستم مثل همه مردم. همه انسانها. اما مهم این است که من حالا دیگرنسبت به خودم آگاهترم و ریشه اشتباهاتم را به کمک معلم نامرئی ام تشخیص می دهم و آنها را توجیح نمی کنم. اصلا ح خودم زمان می برد و این یک توقع غیرواقع بینانه است که فکر کنم به این زودی می توانم تمام آنها را برطرف کنم. ولی مهم این است که من مدام خودم را تحت نظر دارم و به ارزیابی اعمال، ایده ها و احساساتم می پردازم و ریشه های درونی اشتباهاتم را کنکاش و پیدا می کنم و با هراشتباه چیز تازه ای از زندگی و حقیقت نسیبم می شود و حقیقت تازه ای را کشف می کنم. دیگر اشتباهاتم باعث رنج و رکودم نمی شود. باعث رشد بیشترم می شود. تا حد زیادی خود را پذیرفته ام.



جمعه 13 بهمن 1396 :: 08:18 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری