X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
 
ashkeghalam
گر به خود آیی به خدایی رسی به خود آ

خدا بگویم این زنها را آخر چه کارشان بکند؟ واقعا اگر زن جماعت توی این دنیا نبود آدم چقدرراحت بود. نه؟  اصلا چه کسی گفته که زندگی بدون زن نمی شود هان؟ خدا نسل این زنها را از روی زمین بکند که اینقدر برای آدم درد سر درست می کنند. مخصوصا با این موهای بلندشان. موی زن واقعا چیز مزخرفی است. هرجا هم می روی رد آن هست. اصلا انگار یک نیروی ماورای طبیعی مامور شده که هرکجا که من می روم اثری از موی زن سرراهم قرار بدهد. راست گفته اند ا ز قدیم که مار از پونه بدش می آید دم لانه اش سبز می شود. چند وقتی است که هرکاری می کنم نمی توان از شر این موهای لعنتی موهای هوس انگیز و شهوتی رها شوم. همین امروز صبح زود بود که وقتی لای کتاب رمانم را که هنوز برای  چاپ نداده ام بازکردم تا اصلاحاتی درآن بکنم دیدم دیشب یادم رفته نشانه ای بگذارم که امروز صبح ادامه اش بدهم. هی گشتم و گشتم و پیدا نکردم. کلافه شده بودم. که دیدم یک تارموی سیاه از لای رمان دستنویسم که در مورد تاثیرمنفی زن برروح مردها ست زده بیرون. کتاب را از همانجا بازکردم. دیدم درست همانجایی بود که دنبالش می گشتم. می دانید بین خودمان باشد این موها بعضی وقتها هم کلی کارآدم را راه می اندازند هان!  اما هرچه که باشد زن چیز مزحرفی است.  بردم تارموی سیاه را توی باغچه حیاط قدیمی مان آتش زدم. نمی دانم چرا از این کار- آتش زدن موی زن را می گویم-کیف خاصی می کنم.  یک بویی هم داشت که نگو. این بو را انگار نه با بینی که با تک تک سلولهای تنم حس می کردم. تنم مورمور شده بود. عرق کرده بودم و تپش قلبم رفته بود روی هزار. عجیب است که بوی موی زن که باید تنفر انگیز باشد اینقدر مرا تحت تاثیر خودش قرار می داد. اصلا می دانید من در تعجبم که توی این حیاط قدیمی که من توی آن  تنهای تنها زندگی می کنم موی زن چه غلطی می کند؟ لابد از زمان قدیم اینجا مانده. آخر می دانید بین خودمان باشد من توی یک کتاب خیلی قدیمی دست نویس خوانده ام که بوی موی زن اجنه را جلب می کند. نوشته بود موی زن هزارسال عمر می کند. شاید هم تارموی یک جن یا از ما بهتران بوده که به شکل تارموی یک زن برمن نمودار شده بود. آخر می گویند زن از جنس جنهاست. باورکنید! این را از خودم برای این که اززنها بدم می آید درنیاورده ام. توی کتابهای دست نویس قدیمی نوشته اند. بی خود نیست که رد پای زن توی تمام تاریخ به شکل مزخرفی به چشم می خورد. حالا من می خواهم با نوشتن یک رمان ضد زن تصویر زن را از تمام صفحات تاریخ آینده مدرن پاک کنم. کارسختی است می دانم اما شدنی است. بالاخره باید یکی پیدا می شد و انتقام مردهای مظلوم تاریخ را از این زنهای پاچه ورمالیده بگیرد یانه؟ هرچند که وقتی دست به این کارزده ام این موهای زنانه که نمی دانم از کجا سرو کله شان پیدا می شود مثل مارهای سیاه به دور دست و پایم می پیچند و یکجورهایی مانع کارم می شوند. همسایه ها می گفتند که قدیمها اینجا سگدانی که نه پرورشگاه سگهای شکاری بوده است. اما مگر موهای سگ اینقدر بلند می شود؟ شاید هم روح سگهایی که زمانی اینجا زندانی بوده اند هنوز حضور دارند. این را از ترسم به هیچکس نگفته ام اما از چند ماه پیش که من نوشتن این رمان سگی ببخشید رمان ضدزن را شروع کرده ام شبها از ناله های مستانه سگهای ماده بیدارمی شوم و می بینم که آلت تناسلی ام راست شده است.  من بچگیهایم یک سگ باز حرفه ای بوده ام. باورکنید! بوی سگ ماده و نررا تشخیص می هم چه برسد به ناله هایشان. که ازقضا بین خودمان بماند خیلی شهوتناک است. گاهی با خودم خلوت کرده و یک دست خود ارضایی مشدی می کنم. خیلی کیف دارد. آن وقتها که سگ باز بودم، تماشای عشق بازی سگها که گاهی قفل هم می کردند چه کیفی داشت. ماه هاست  که خودم را خانه نشین کرده ام تا درمورد زنها رمانی بنویسم و هنرمندانه ثابت کنم که زن موجود ذلیل و بدبختی است که تاریخ را بلا نسبت به گه کشیده است. اما مگر می شود؟ اختیار شخصیتهای مونث رمانم از دستم درمی رود. آنها حتی توی رمان هم کله شق و شیطان صفت و رام نشدنی هستند. بگذریم. بعدش که رفتم توالت دیدم توی کاسه سفید توالت هم یک تارموی بلند سیاه بهم چشمک می زند. با اکراه برش داشتم و وجبش کردم. درست مثل آن یکی سه وجب و هفت انگشت بود. تمام موهایی را که پیدا می کردم سه وجب و هفت انگشت بود. سه وجب و هفت انگشت. حالا باورمی کنید که یک نیروی ماورای طبیعی مامور عذاب دادن من شده است؟ همین دیروز نه دیشب بود که رفتم جوهرنمک خریدم آوردم تمام توالت را شستم. دیشب هم یک تارمو دور لوله آفتابه ام چسبیده بود. وجبش کردم. سه وجب و هفت انگشت. اندازه موها با هم مو نمی زنند. دیشب هم تا دیروقت توی کتابخانه مشغول مطالعه و تحقیق و نوشتن رمانم بودم. اتفاقاتی می افتاد که داشت کم کم باورم می شد که دچارمالی خولیا شده ام. لای هرکتابی را که باز می کردم اثری از موی زن بود. عجیب تر از همه بین خودما ن باشد این موها درست همانجایی بودند که من باید دنبالشان می گشتم. کارم را راحت می کردند. انگارروح شیطانی یک زن هوسباز توی تمام این کتابها حلول کرده بود و برایم از موی خودش نشانه می گذاشت. قطعا برای کمک کردن به من نبود. این زنها شیطان را هم درس می دهند. تمامشان ازیک قماشند. بگذریم. مسئول کتابخانه هم خودش یک زن بود. با آن زیرابروی مزخرفی  که برداشته بود معلوم بود یک شبانه روزتمام  وقت گذاشته تا اینقدر دقیق و شهوتناک برای تحریک آدمهایی مثل من درستش کند. ماراز پونه بدش می آید درلانه اش سبزمی شود. اصلا این روزها هرکجا که می روی به جای کارمند مرد، یک زن گذاشته اند. آخر مگر آدم قحط است مگر مرد قحط است که به جای آن زن می گذارند؟ آن هم زنهایی که یک شب تا صبح لابد با خودشان ورمی روند تا زیرابروهایشان را طوری بردارند که آدم مجردی مثل مرا که از زنها متنفراست دیوانه کنند. می خواستم دفترامانات کتابخانه را امضاء کنم که خودکارنداشتم. آن زن خودکارش را داد بهم. لبخند مسخره ای روی لبش بود که انگار از تمام جیک و پیک رمان من خبردارد. اصلا انگار روح همان زن مثالی بود که توی تن این زن کتابدار حلول کرده بود تا دقیقا زیرنظرم بگیرد. تارموهای سیاهش هم بلند بود. وسوسه شده بودم که هرطوری شده یکی از تارهای مویش را گیربیاورم و وجب کنم ببینم همان سه وجب و هفت انگشت هست یانه. حتما بود شکی نداشتم. نمی خواستم خودکارش را  بگیرم. اما ماندم توی رودرواسی. راستش ، راستش ادکلنی زده بود که همان بوی موی سوخته را می داد. نمی دانم چرا دست و پایم شروع به لرزیدن کردند و بی ادبی نباشد آن عضوم مثل ماری که ازسرمای زمستان خلاص شده باشد شروع به حرکت کرد. من همیشه خدا،  توی زندگیم با زنها این افریته های زبان باز مشکل رودرواسی داشته ام. آدم مگر به همین سادگی می تواند به آنها نه بگوید. خودکاررا که گرفتم امضا کردم دیدم یک تارموی سیاه درست مثل همان تارمویی که به کاسه توالت چسبیده بود به شکل هنرمندانه ای  پیچیده شده بود دور لوله خودکار. خواستم خودکار را بهش ندهم . خودم را زدم به آن راه و خودکاررا گذاشتم توی جیب کتم و آمدم بروم بیرون که یکهو صدایم زد:
- آقای عزیز! ببخشیدها اون خودکارو لطف کنین بدین...
گفتم :
- کدام خودکارخانم عزیز! اشتباهی گرفته اید...
نمی دانم چه مرضی آمده بود سراغم که می خواستم هرطوری شده خودکاررا به قول معروف دودره کنم و بزنم به چاک. تمام تنم خیس عرق شده بود. بوی ادکلن زن که به خودکارهم سرایت کرده بود خیلی شهوتناک بود. تپش قلبم رفته بود روی هزار. نمی دانم چرا همینجوری بی خودی یاد عشق بازیهای دوران جوانیم افتاده بودم....
- نه خیر اقای عزیز. گذالشتین جیبتون خودم دیدم...
یکی دونفرزن و مرد هم از مسئولین کتابخانه سررسیدند. خواستم دربیاورم بهش بدهم اما هرچه گشتم پیدایش نکردم. زنکه زنگ زد پلیس آمد. آن هم به خاطریک خودکارناقابل. دیدید گفتم زنها خیلی سلیته اند؟   هرچه توضیح دادم هرچه قضیه این تار موی منحوس زنانه  را برایشان شکافتم حالیشان نشد که نشد. اصلا توی شکایتی که یک طرف قضیه زن باشد مگرمی شود حق را به مرد داد؟ این زنها توی تمام اداره جات و دادگاها و دادگستریها و کلانتریها نفوذ دارند.باور نمی کنید؟ مامور پلیس دست کرد توی جیبم و خودکاررا درآورد. داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم. حتما با آن زن یکی به دو کرده بودند که حال مرا بگیرند. هرچه از دهنم درآمد به زنکه گفتم. به جرم فحاشی  آن شب مرا بردند بازداشتگاه. خوبیش این بود که اجازه دادند برای این که حقوق شهروندی ام حفظ بشود دفترچه رمانم را هم با خودم ببرم توی بازداشتگاه. چون معمولا همه چیز آدم را می گیرند. خوبی دیگرش هم این بود که خیالم راحت بود که توی بازداشتگاه کلانتری دیگر خبری از زن نخواهد بود.( این داستان ادامه دارد )
برچسب‌ها: موی زن


یکشنبه 15 بهمن 1396 :: 07:39 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری