ashkeghalam
قلم توتم من است

آخ هیییییش! راحت شدما! یعنی واقعا تموم شد؟ انگار یه بار سنگین هزارکلیویی رو از روی دوشم گذاشته مش زمین. من تو زندگیم آدم تنبلی نیستما! اما دوتا کارهست که حاظرم کوه بکنم اما این دوتا کارو انجامشون ندم. یکی گرفتن آبمیوه س یکی اتوکردن لباسهام. وااااای خدا! جون می کنم تا انجامشون بدم. چند روز بود که دوسه کیلو هویج و چهارپنج کیلو سیب گرفته بودم تا آبشونو بگیرم. اما مگه می تونستم؟ هی امروز فردا امروز فردا. من بعد از غذا حتما باید یه نوشیدنی بخورم اگه نه انگار یه چیزیم کمه. آب که نمی شه خورد می گن خوب نیست. معمولا دلستر می خورم. عاشقشم. از قدیم مدیما عاشقش بودم اما معمولیهاش شکر داره که باز می گن ضرر داره. خامگیاهخوار بودم راحت بودما! هیچ چی ضررنداشت اصلا لازم نبود مواظب باشی چی می خوری چی نمی خوری. اما ازوقتی که فقط گیاهخوارهستم و پختنی مختنی می زنم تورگ همه ش باید مواضب باشم که چی بخورم چی نخورم. خیلی سخته خدائیش. دلسترهم می گن گازش ضرر داره. تازه اونقدراشتهام بالاست که روزی یکی دوتا باید برم بالا. خب هزینه هام هم می ره بالا دیگه. از کجا بیارم روزی فقط مثلا سه هزار بدم دلستر. می شه ماهی نود تا!!! اما باز اگه دلسترتلخ بدون شکر فراوون بود خوب بود. نیست که. اونقدردلستر خورده ام که کیسه کیسه ظرف دلسترجمع کرده م. اصلا تو زندگی همه چی سخته. یه وقتی بود که می خواستم غذا خوردنو هم ترکش کنم. باورم شده بود که می تونم. سی و هفت شبانه روز هم دووم آوردم. شده بودم اسکلت. آه. نزدیک بود دار فانی رو وداع بگم. همه چی رو باید امتحان کرد بعد درموردش قضاوت کرد. بعضیها می گن مگه می شه؟ من می گم میشه. مثلا همین مواد مخدر. مگه نشد؟ هرچند وقتی رفته بودم توش دیگه به غلط کردن افتاده بودم چون نمی تونستم دیگه ازش بیام بیرون. اما باز ازرو نرفتم. بازهم اومدم بیرون و بازهم به تجربه اعتقاد دارم. به زندگی جاودانی هم اعتقاد دارم. به زندگیهای بعدی و قبلی هم اعقاد دارم. برای همین هم هیچوقت احساس نمی کنم که دیگه دیرشده. توی تولد بعدی بازهم ادامه ش می دم. چی داشتم می گفتم راستی؟ رشته کلوم از دستم دررفت. گاهی وقتها خیلی حال می ده آدم هرچی دلش خواست بنویسه اصلا به فکر مقدمه و تنه و نتیجه نباشه. مثل بچه ها که وقتی با اون شیرین زبونیشون شروع می کنند با آدم حرف زدن هی از این شاخه به اون شاخه می پرن. البته معتادها هم وقتی نشئه باشن مثل بچه ها می شن. اما خدائیش من نیستما یه وقت شک برتون نداره که فلانی نکنه...ولی بچه شدن گاهی خوبه. از نوشته های خانومها به این خاطرخوشم میاد که واقعا صداقت و پاکی یه بچه رو دارن. وقتی می نویسن بی رودرواسی و بدون خجالت می نویسن. عاشق اینجور نوشتنها هستم. دیگه چی بگم؟ زیاد شد. فعلا بسه دیگه. بااااای.



سه‌شنبه 17 بهمن 1396 :: 08:36 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری