X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
 
ashkeghalam
گر به خود آیی به خدایی رسی به خود آ

وقتی که آمدی،

چون سروی شکسته  بودم

از هجوم سهمگین طوفان زندگی.

وقتی که رفتی،

از ریشه ام کندی

و با خود بردی ام

چو سیلی ویرانگر

درپهن دشت کویر ویران زندگی

و دیگر برنگشتم هیچگاه

به باغ خشکیده بی باران زندگی

با آنکه رفتی ناگه ز دیده ام ای دوست

تصویر روی ماهت هست هنوز

همچو قرص تابناک مه چهارده

برجویبار خونین و

سیل خروشان زندگی

از خود چه گویم

که بی تو تهی گشتم از جان زندگی

از تو چه گویم

که هستی هنوز هم

در لحظه لحظه های

ناب و گریان و جوشان زندگی

عمری طلب نکرده ام

بهر درد تو درمان از کسی

سوخته ام جانا

سوخته ام در آتش شراره های

 تنورسرد و سوزان زندگی

شکوه ام بهر رهایی از درد تو نیست

جان من.

بی درد دوری تو ای دوست

نیست هیچم مرحمی

برزخمهای دردل نهان زندگی

عیشم اگر چه نیست از شب وسالت ای دوست

روزی هزاران بار می گیرمت در آغوشم تنگ

 با یاد آن شب نورانی و نورباران زندگی

طالب دردم دراین پرتگاه پرهراس.

چاره چیست

چون نیست

جزدرد

مرحم درد جانکاه و بی درمان زندگی

شادیها همه گذرمی کنند و می روند از دلم ای دوست

با یاد عزیز توست

که می مانم همیشه

چشم به راه

که شاید ببارد براین انسان بی پناه

با حضور تو

بارشی از آسمان بی باران زندگی

 

 



یکشنبه 22 بهمن 1396 :: 11:51 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری