X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
 
ashkeghalam
گر به خود آیی به خدایی رسی به خود آ

من محمد قنبری فرزند عزیزالله ( بنا به گفته مادرم ) حدود پنجاه و دو سال پیش  در یکی از روستاهای فقیر نشین اطراف شهرستان ساوه دریک خانواده فقیر تولد جسمانی پیدا کردم. به گفته مادرم پدرم که یک کارگر چاه کن بود در شهرتهران کارگری می کرد و هرچند وقت ( مثلا ماهی یکبار ) به خانواده و روستای خود که خان آباد نام داشت سرمی زد. من تا سه سالگی در روستا بزرگ شدم و  تا آنجایی که خودم به یاد می آورم عاشق آب و گل دهاتمان بودم. حادثه چکیدن سقف خانه ها دراثر باران برای من زیباترین منظره و سنفونی طبیعت بود چون مادربزر گم که برخلاف پدربزرگم زن شوخ طبع و خنده رویی بود زیر هر جا که چکه می کرد یک کاسه مسی یا رویی می گذاشت که هرکدام نوازنده آهنگ خاصی بود. دینگ، دنگ، دونگ، دینگ دانگ، دینگ...عاشق طبیعت سرسبز خان آباد بودم که الان دیگر خبری از آن نیست. همراه پدربزرگ به گله چرانی مشغول و از بوی پشکل گوسفندها و عرعرخرها و ما مای گاوها سرمست می شدم. عاشق زمستان پر برف و بهارپرباران و پاییز طوفانی و تابستان گرمش بودم طوری که وقتی می خواستند مرا به تهران بیاورند با گریه و زاری و شیون می آوردندم. یادم می آید یکبار به دادن یک کبوترگولم زدند تا راضی شوم بیایم تهران. بعدها خودم یک کبوترخانه درست کردم و تعدادی کبوتر نگهداری می کردم. من زبان نگاه کبوترها را می فهمیدم که چه حالی دارند. من ازدیدن شکوفه های درختان مدهوش می شدم. از دیدن جوانه های درختان ذوق می کردم و بوی کاه گل و باران دیوانه ام می کرد. البته اینها به نظرم درسالهای پنج سال به بالا بود که یادم می آید. اینطور که می گویند من شناسنامه ام را در تهران محله چهارراه نظام آباد که بودیم گرفته ام که متولد تهران زده اند. درحالی که من توی دهات متولد شده بودم. اما به گفته مادرم سنم درست است اما یکی از فامیلها می گوید سنم را کم گرفته اند یعنی من الان حدود پنجاه و چهارسال دارم. خاطرات زیادی از بچگیهایم درتهران یادم نیست جز رفتن به مدرسه که درهفت سالگی اتفاق افتاد. اسم معملمان الان یادم آمد. آقای توحیدی. اگر درست گفته باشم. یکبار برای بچه ها با دوربین عکاسی که آن وقتها خیلی کمیاب بود عکس گرفت و من بابت دو ریالی که ازم گرفته بود اعتراض کردم. آن و قتها دو ریال خیلی زیاد بود. کلاس اول زیاد متوجه مدرسه و درس نبودم اما از کلاس دوم به بعد مرتبا نمره های بیست زیادی می گرفتم و مورد تشویق معلممان که به نظرم اقای صفایی بود قرار می گرفتم. اولین جایزه ای که به عنوان برگزیده بهم دادند شامل یک حوله دستی و یک صابون و یک مسواک بود. از آن به بعد بود که من فهمیدم درس خواندن بهم خیلی لذت می دهد. از آنجا که پدرومادرم بی سواد بودند و معنی بیست و شاگرد اول بودن برایشان نامفهوم بود من کم توجهی درخانه را توی مدرسه جبران می کردم و مورد تشویق قرار می گرفتم. مخصوصا دردوره های بعد در راهنمایی و دبیرستان که معملهایمان بیشتر شده بود. درس خواندن برایم آنقدرراحت و شیرین بود که وقتی بابتش تشویق می شدم و جایزه می گرفتم تعجب می کردم.



دوشنبه 30 بهمن 1396 :: 01:40 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری