X
تبلیغات
رایتل
ashkeghalam
آه گفتم آه و اشک از قلم چکید و گل نیلوفر سبز شد ...من از این لجنزار شکوفه خواهم کرد. می دانم . می دانم.
دوشنبه 21 اسفند 1396 :: 09:58 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری

دین بزرگی از روی دوشم برداشته شد. رفته بودم خانه خاله ام، قم. امسال بیشتراز سالهای قبل رفتم. آنقدراز دیدن من خوشحال می شود که نگو. دهات که بودیم هروقت می رفتیم و هرچقدرهم می ماندیم بازهم موقع برگشتن گریه می کرد. یک دهاتی اصیل و معتقد واقعی. رفته بوده کربلا و برای مادرم یک سجاده و برای من هم یک بلیز و زیرپیرهن آورده بود که بلیزش را نگر فتم. به نظرم این رسم غلطی است که جا افتاده که باید برای فک و فامیلها سوغاتی بیاوری. نزدیک ده میلیون خرشان شده بود. گفتم چه خبراست؟ تجارت رفته بودید یا زیارت؟ می گفت خب نمی شود دست خالی برگشت. از این که می بینم سنتها چطور دست و پایشان را بسته است غمگین می شوم. اما آنقدربه امام حسین و خونش معتقد بود که حض کردم. شوهرش هم همینطوراما او خیلی شوخ است. یک دهاتی  اصیل همشهری هم با زنش آمده بود خانه شان مهمانی. خیلی پیر و ناشنوا بودند و باید داد  می کشیدم تا صدایم را بشنوند. اما خیلی از دیدنشان کیف کردم. جالب ا ینجا بود که زنش که خودش هم شنوایی ضعیفی داشت وقتی مجبورمی شد چندین بار با صدای بلند یک حرف را برای شوهرش تکرار کند آمپرش می رفت بالا ولی شوهرش می خندید چون تازه متوجه منظورش شده بود. فقط کبری خانم دخترش خانه شان بود با بچه شش ماهه اش که اسمش سخت بود یادم رفته شبیه آرمان بود. احتمالا رادمان باشد. اما موقع آمدن خاله خبری داد که خیلی احساساتی شدم. گفت که دخترکوچک صغری یعنی مبینا گفته بوده که دلم برای عمو ممد تنگ شده هروقت آمد بگویید بیایم دیدنش. خیلی تغجب کردم. گفتم مبینا که خیلی ساکت و کم حرف است. کبری گفت که خیلی باهوش و زباندار است باید توی خانه شان  ببینیش. اما من هرکاری کرده بودم حتی نگاهم هم نکرده بود برای همین هم از این خبرتعجب کردم. گفتم شاید به خاطر ان مبلغ عیدی بوده که یادش مانده ام که پارسال بهش دادم. اما امسال با عیدی مخالف هستم نمی دانستم چه کارکنم. به خاله گفتم که من می خواهم به جای عیدی هدیه ای چیزی برایش بگیرم اما خاله گفت که همه چیز دارد. نمی خواستم بابت حل این مشکل از دیدنش منصرف شوم اما صبرکردم نیامد. به علاوه از وقتی که پسر رضا پسرخاله را بوسیدم و فهمیدم که از بوسیدن بچه اش بدش می آید، دیگر جرات نمی کنم بچه کسی را ببوسم حتی بچه های کوچک را. خب بالاخره حریم خصوصی آنهاست و باید برای بوسیدنش اجازه بگیرم. حتی بغل کردن هم برایم مشکل است. برای همین هم نمی دانم وقتی یک بچه کوچک دوستم دارد باید باهاش چه کاربکنم؟ دست دادن و دست به سرش کشیدن از لحاظ احساسی قانعم نمی کند.  شاید نزدیک سیزده به در رفتم دهات تا وقتی که همه جمعشان جمع است دیداری داشته باشم. خاله خیلی دوست داشت که شب آنجا بمانم تا همه بیایند ببینم یا ببینندم. اما وقت زیاد بود و لازمه اش هدررفتن چند ساعت از وقتم بود تازه معلوم هم نبود که بیایند یا کی بیایند. خاله آدم خونگرمی است. همیشه هم دامادها و دخترهایش توی خانه اش هستند. شوهر و پسرش حسین آمده بودند تهران ماشین بخرند. به خاله گفتم خاله من جایم کوچک است نمی توانم آنها را دعوت کنم خانه گفت که آنها شب برمی گردند قم. اما درهرصورت با وضع کمبود جا و وسائل پذیرایی باید دعوتشان می کردم. همین الان رفتم زنگ زدم خبر گرفتم برگشته بودند قم. بازخیلی خوب شد. فقیربودن دلیل برضعف نمی شود. اما نفهمیدم بعد از آمدن من مبینا اینها رفته بودند خانه خاله یا نه. چند روز آینده باید سری هم به عموها و داداشم بزنم. از آنجا که عید را قبول ندارم و خانه کسی نمی روم بنا براین باید به وظیفه دیدارم عمل کنم وگرنه این عقیده بهانه ای می شود برای عزلت کزینی و شانه از زیر بار دیدار آشنایان خالی کردن. دیشب هم خانه اصغر دایی بودم. ماندم برای شام. خیلی حال کردم که دو سه ساعت با هم گپ زدیم.قبلا اصلا بلد نبودم گپ بزنم. آنها توی همان محله قدیمی ما زندگی می کنند که غم انگیزترین حادثه عاشقی ام آنجا رخ داد. هروقت می روم آنجا بازهم به آن اتاق چهل سال پیشمان نگاه می کنم و خاطره ها دوباره زنده می شوند. می گویم کاش می رفتم خانه کاظم اینها اتاقشان  را اجازه می کردم و بازهم بعد از سی چهل سال برمی گشتم محله قدیمی مان. واااای چی می شد؟ این جور وقتهاست که آدم گذر غول زمان را حس می کند. جوانها  پیر شده اند و پیرها مرده اند. بچه ها آنقدربزرگ شده اند که آدم تعجب می کند. خلاصه آن محله با همان خانه های قدیمی اش با همان مسجد محله و کوچه هایش برایم به قدری خاطره انگیزاست که نمی دانم چه جوری بیانش کنم. می خواهم هرطوری هست یکباردیگر هم سوسن را ببینم. شاید توانستم دیگر خوابهایش را نبینم.

برچسب‌ها: خاله، دهاتی اصیل