X
تبلیغات
رایتل
ashkeghalam
آه گفتم آه و اشک از قلم چکید و گل نیلوفر سبز شد ...من از این لجنزار شکوفه خواهم کرد. می دانم . می دانم.
یکشنبه 12 فروردین 1397 :: 02:17 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری

من خبرداشتم از زندگی یک ماهی
توی یک تنگ بلور
برسرسفره هفت سین
که زندانی بود
دل او شب  می مرد
و سپیده دم هرروز
تولد می یافت
و شب ازدیدن خواب
خواب حوضی که پرازماهی بود
تا سحر می خندید
من خبرداشتم از زندگی یک سبزه
توی بشقاب قشنگ
سریک سفره هفت سین بزرگ
که برای دل  او زندان بود
تا سحرخواب پریشان می دید
و از این خواب هراسان
کمرش خم می شد
بسته بودند به آن آدمها
صورتی رنگ
ربانی که به چشم ماهی
چقدرزیبا بود
شبی ازماهی قرمز،

سبزه دل نگران کرد سوال

مانده تا سیزده به در چند صباح؟
ماهی از خواب خوش خویش  پرید
از سرشیطنت و خوشحالی

دور آن تنگ بلور از هوسش چرخی زد
خنده ای کرد و لپش گل انداخت
با لب خندان گفت:
اندکی صبر عزیزم
 سحر سیزده به در نزدیک است
سبزه لرزید و دلش پرخون شد
رنگش از سبزی به زرد
  مثل یک برگ خزانخورده مات

مثل یک کاهی برگشت

ماهی از سبزه سابق پرسید:
مگرازسیزده به در می ترسی؟
من که فردا به خوشی
می روم پیش پدرمادرخود
توی دریاچه پر ماهی پارک
توچرا غمگینی؟
مادرت نیست مگر پشت دری منتظرت؟
سبزه تا شد کمرش
سخت شکست.
خنده تلخی کرد

و چنین گفت غمش با ماهی:

دلت توسبز و سرت پرگل باد

من ومنهای زیادی فردا
با سم آدمها
زیرچرخ همه ماشینها
به کف سرد خیابان
 پرس خواهیم شد
عمرما رفت به باد
کام تو شیرین باد
ناگهان از غم سبزه
 دل ماهی خون شد
و تنش لرزگرفت
رنگ ماهی مثل گچ گشت سپید
آب شفاف که در تنگ بلور
فکر سرچشمه خود را می کرد

مثل خورشید غروب

  مثل خون قرمز شد.