X
تبلیغات
رایتل
ashkeghalam
آه گفتم آه و اشک از قلم چکید و گل نیلوفر سبز شد ...من از این لجنزار شکوفه خواهم کرد. می دانم . می دانم.
شنبه 18 فروردین 1397 :: 11:23 ق.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری

 

اگر دوای من شوی بلای من نمی شوی

بلای جان من چرا دوای من نمی شوی

بهارعاشقانه  ای سماع عارفانه ای

دراین خزان بی کسی بهار من نمی شوی

نه قاتلم نه سارقم من عارفانه عاشقم

بکش مرا عزیزمن محاکمه نمی شوی

دراین شبان بی کسی کس کسان من توایی

چرا تو ماه آسمان عزیز من نمی شوی

دراین کویر پرعطش دلم  شکار بازت است

برای این شهید غم  غزل چرا نمی شوی

نه اب داده ای مرا نه دانه ای عزیز من

دراین قفس برای من چرا نفس نمی شوی

بدون تو خزان شود بهار زندگانی ام

چرا تو ای نگار من  بهار من نمی شوی

همیشه توبه کرده ام  ز ناله از  نگاه تو

تو ای بت سرای من چرا خدا نمی شوی

گذشته ای و رفته ای  چه بی خبر و بی اثر

 برای قلب منتظر  چرا خبر نمی شوی

سپیده رفتی از برم نه شانه ای زدی سرم

دراین شب سیاه غم سپیده ام نمی شوی

چه سازم اندر این تب بهانه های زندگی

چرا دراین بهاانه ها دلیل من نمی شوی

تو رفته ای و من  شبی هزاربار مرده ام

ولی ز یاد من چرا عزیز من نمی روی

تو شهپری عزیز من درآسمان عشق من

کبوترم برای تو شکار من نمی شوی

غزلسرا شده دلم زبس غزل سروده ام

غزال عاشقان چرا غزال من نمی شوی

 شکوفه می زند دلم شنیده می شود خبر

تو ای تبار عاشقان چرا خبر نمی شوی

دراین شب عزیز تو چه شعله می کشد دلم

برای شکوه های من ترانه ای نمی شوی

نکن گلایه از کسی تو  عاشقی و ممدی

هزار شکوه گر کنی حریف غم نمی شوی