ashkeghalam
قلم توتم من است

امروز سر کلاس نقد داستان اتفاق جالبی برام افتاد. طبق تصمیم قبلی می خواستم کاملا بی طرفانه نسبت به نقد داستان خودم برخورد کنم. مرتب هم دعا می کردم که بتوانم از پس این کاربربیایم. دیشب داشتم دوتا ازداستانهای دیگری را که قرار بود همراه داستان من خوانده شوند را می خواندم که دیدم خیلی ضعیف هستند. پیامک دادم به استاد که آیا معیارمشخصی برای انتخاب داستانهای سه شنبه دارند که گاهی داستانهای ضعیف انتخاب می شود یا این که از ناچاری است؟ جوابی ازایشان دریافت نکرده بودم و سرکلاس نشسته بودم که یکهو ایشان امدند و صدایم کردند بیرون تا مطلبی را بهم بگویند. معمولا هم کمی تند برخورد می کنند اما همیشه خنده روس هستند. من هم معمولا خیلی صبورانه فقط گوش می دهم. اینبار هم اعتراضشان را نسبت به سوالم بهم فهماندند و این را گفتند که به کسی مربوط نمی شود او معیاری دارد یا ندارد و ازاین حرفها البته توضیح هم دادند که هرداستانی که باشد قبول می کند مگراین که تعداد داستانها زیاد باشد تا انتخاب کند. بعد مطلبی را گفتند که مرا توی شک و دودلی و ترس فرو برد. گفتند داستان خوب و بد فرق می کند من بگویم خوب است یا شما. مثلا الان داستان تو از همه بدتراست باور نمی کنی حالا نگاه کن! من هم که نظرم نسبت به داستانهای دیگر منفی بود ترسیدم که نکند راست می گوید؟ نکند من نتوانسته ام تشخیص درستی داشته باشم و حرف استاد درست از آب دربیاید؟ اما به خودم گفتم اولا تو اصلا بی طرف باش و داستانت را به این نیت نخوان که ازهمه بهترباشد یا نباشد. هرچی بود بود. ثانیا حرفت را بزن چه کار به نظر دیگران داری؟ فوقش اشتباه کرده ای خب یاد می گیری. اول گفتم بگذارم اول دیگران نظر بدهند بعد من نظر بدهم هنوز توی دودلی بودم که اولین نفر قرار شد خودم داستانم را بخوانم. رفتم خواندم و بی طرفانه منتظر نظرات شدم. نظرتقریبا همه مثبت بود و  ایراد اساسی گرفته نشد حتی یکی از بچه ها با نظر استاد درمورد داستان من گفتگو و مخالفت کرد. اما استاد از جهاتی نظرش منفی بود. حالا نمی دانم وقتی ده تا داستان داده بودم بهش و خودم این را انتخاب کردم چرا بعدا بهم نگفت داستان بهتری هم داری و همین را قبول کرد. نوبت داستانهای دیگر که رسید برترسم غلبه کردم واولین نفر نظر دادم. بعدیها هم نظردادند اما نظرانتقادی هم بود. نفرسوم که خواند من دومین نفرنظردادم. ترسیده بودم. ولی وقتی اولین نفردقیقا نظرمرا گفت شدیدا پشیمان شدم که چرا ترسیده ام حرفم را بزنم. معمولا نفراول صحبت کردن حرمت نفس زیادی می خواهد. البته ایشان زودترهم دست بلند کردند و نگاه استاد به من که عقب نشسته بودم نرسید. اشکالات زیادی گرفته شد و تنها خود استاد بودند که خیلی تاییدش کردند. خلاصه حدس استاد درست از آب درنیامد. بعد از کلاس هم یک دو کلمه حرف رد و بدل شد و ایشان رفتند. ولی جسله خیلی مفیدی بود.  من آنقدر درمود مسائل داستانی فکرکرده بودم که سردرد ضعیف و مثبتی گرفته بودم. ازهمان سردردها که حس می کردم دارد راه تفکر سلولهای مغزی ام لایروبی می شود.  

 



سه‌شنبه 28 فروردین 1397 :: 09:50 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری