X
تبلیغات
زولا
 
ashkeghalam
گر به خود آیی به خدایی رسی به خود آ

من دراین ظلمت شب
شعر تو را می خوانم
اشک من می ریزد
بستر گونه من خیس و خراب
جای دستان تو خالیست هنوز
تا بگیرد نم چشمان مرا
هرشب از دست نوازشگرتو
گلی از باغ دلت می چیدم
یادت هست؟
شب که درتنگی آغوش تو می خوابیدم
توی گهواره آغوش تو جان می دادم
یادت هست؟
خسرو ای یار سفر کرده  من
یادت هست؟

این شعرو همین الان سرودم. یه وبلاگی هست که وقتی می رم توش فوری شعری بهم الهام می شه. نمی دونم چرا. انگاراز نزدیکان خسرو شکیبایی باشه. شاید به این خاطر که من باهاش احساس همدردی می کنم. چون من هم مثل اون یارسفر کرده ای دارم که هیچوقت از سفر برنگشت. دل به دل راه داره دیگه...شعرهم خب از دل می آد. از احساس...



دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 :: 09:33 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری