X
تبلیغات
رایتل
 
ashkeghalam
آه گفتم آه ، اشک از قلم چکید ، گل نیلوفر دمید ...من در این لجنزار عفن، نیلوفروار، شکوفه خواهم کرد. می دانم . می دانم.

رفته بودم بقالی خرید کنم یک نفرایستاده بود پشت دخل که جوانی بود با هیکل خیلی بزرگ و یک شکم خیلی بزرگتر. طفلک نمی توانست تکان بخورد از چاقی. وقتی که آمدم بیرون احساس خوبی داشتم که بهش می گویند همدردی. قبلا وقتی آدمهای چاق و مخصوصا شکم گنده را می دیدم حالم ازشان به هم می خورد. اما ازوقتی که خودم هم شکم آورده ام ( البته نه به آن بزرگی اما خب...) دیگر ازآدمهای شکم گنده بدم نمی آید که هیچ، یکجوراحساس درک نسبت به آنها می کنم که عوض افکارمنفی نسبت به آنها احساس می کنم مشکل آنها را می فهمم و درکشان می کنم طوری که انگار خود من هستند. این یک احساس خیلی عالی است به نظر من. کلا هروقت که من دچارمشکلی می شوم که قبلا نبودم دید و قضاوتم نسبت به کسانی که قبلا با من روبرو می شدند و آن مشکل را داشتند عوض می شود. مثل همین معتادها. قبلا که خودم معتاد نبودم فکرمی کردم اینها عجب آدمهای نفهمی هستند که الکی الکی پولهایشان را دود می کنند می رود هوا. اصلا برایم قابل تحمل و درک نبودند. اما حالا احساس می کنم خود خود من سابقم هستند. همانطور که خود سابقم برایم قابل درک است حتی بیشتر از آن با اینها احساس نزدیکی و همدردی می کنم. انگار این یک قانون انسانی است که تا وقتی که جای کسی قرار نگرفته ام و مدام از لب گود می گویم لنگش کن نمی توانم حال و روز آنها را بفهمم و مدام حق به جانب با آنها برخورد می کنم. اما وقتی که خودم رفتم توی گود و دیدم هرچه زور می زنم نمی شود آن وقت از خر غرور و حق با جانب بودن خودم می آیم پایین و آرام می گیرم. این برای من خیلی راحت است که دیگران را درموقعیتهایی که قرارمی گیرند محکوم کنم و خودم را بزرگ و باارزش حساب کنم اما وقتی که خودم درست درهمان شرائط قرار می گیرم می بینم که نه بابا یه این سادگیها هم نیست که فکرمی کردم. مثل همین وبلاگ نویسی و عشق به تعداد بازدیدهایم که قبلا وقتی می دیدم خانمی از بالابودن آماربازدید وبلاگش خوشحال است ازش بدم می آمد. می گفتم ببین زنکه چقدر بچه صفت است و به نظردیگران وابسته اما الان که خودم وبلاگ می نویسم و نمی توانم از شراین احساس لعنتی به این سادگیها خلاص بشوم دیگراز خر غرورخودم می آیم پایین چون می بینم واقعا به این سادگی هم نیست که آدم یعنی من تحت تاثیر نظردیگران قرار نگیرم. ای کاش می توانستم هرمدت یکبار جای کسی دیگر باشم و تمام مردم و مشکلات و احساساتشان را تجربه کنم آن وقت حالی ام بشود که هرکس که درهرشرائطی قرار دارد و هرشخصیتی که دارد قابل درک و همدردی است چون من هم اگربودم دچارهمان مشکلات و رفتارها و احساسات می شدم. برای همین فکرمی کنم من هرچقدر رنج بیشتری بکشم و تجربه های بیشتری درمورد مشکلات داشته باشم قدرت درکم نسبت به دیگران هم بالاتر می رود. ای کاش می توانستم جای هرکس دیگری زندگی کنم و از این خر غرور و حق به جانبی که شخصیتم را فراگرفته است و من مدام خودم را بهتراز دیگران می بینم و دیگران را بی ارزش و محکوم حساب می کنم می آمدم پایین. ای کاش می شد...

برچسب‌ها: همدردی، شکم گنده


شنبه 15 اردیبهشت 1397 :: 11:36 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری