X
تبلیغات
رایتل
 
ashkeghalam
آه گفتم آه ، اشک از قلم چکید ، گل نیلوفر دمید ...من در این لجنزار عفن، نیلوفروار، شکوفه خواهم کرد. می دانم . می دانم.

            کم کم دارم به این نتیجه می رسم همانطور که انسان در درون خودش با دو وجه متضاد روبروست دربیرون از خودش و در اجتماع هم در همین دو گرایش و دو وجه قرار می گیرد. البته خواهم گفت که منظور من وجود دو جبهه حق و باطل نیست که درمذهب مورد تاکید قرار گرفته است. چرا که از نظر من اغلب اوقات خود کسانی که خود را درجبهه حق می دانند جزو جبهه باطل قرار می گیرند. مثلا وقتی به پدیده معروف به " داعش " نگاه می کنم که با چه خشونتی دین را تبلیغ نموده و عملا برضد دین و آموزه های اخلاقی  آن رفتارمی کنند. به این نتیجه می رسم که ملاک حق و باطلی که مذهب طرح می کند ادعا و اعتقاد افراد نیست بلکه باید دید عملا چه می کنند.
          شاید بشود گفت که جهان بیرون انعکاس جهان درونی انسان است. هرچه درجهان درون رخ دهد عملا درجهان بیرونش هم مصداق پیدا می کند. من برای نامیدن یکی از جنبه های درونی و روانی و شاید بشود گفت روحی انسان که باعث مشکلات عدیده او می شود اسم خاصی که بتواند هم تعریف قابل قبولی داشته باشد و هم برای همه قابل فهم باشد پیدا نکردم. بعضی می گویند هوای نفس، بعضی می گویند بیماری بعضی می گویند کودک درون بعضی می گویند نهاد و حیوانیت و... من می گویم جبنه منفی شخصیت و هویت انسان اما بازهم این نامگذاری خالی از اشکال نیست. چرا که نوعی قضاوتگری در نگاه کردن به آن هست که باعث می شود از بی طرفی برخوردار نباشد. اما من قرارم این است که درمفهوم مثبت و منفی ارزشهای اخلاقی لحاظ نشده باشد. همانطورکه مثلا می گوییم قطب مثبت برق و قطب منفی برق که برایمان هیچکدام با ارزش تراز دیگری نیستند.
           این دو قطب که مرکز فرماندهی انسان هستند مثل دو فرمانده یک کشور می مانند که هرکدام می خواهد خودش پادشاه باشد مثل دو نفرسخنران که هرکدام می خواهد فقط خودش تریبون را دراختیارداشته باشد و فقط خودش حرفهای خودش را بزند. مشخصات درونی آنها تا حدود زیادی با انعکاس خودشان در بیرون هماهنگی دارد. مثلا جنبه منفی خواستار زیبایی ظاهری موجودات است مثلا برایش خوشمزگی غذا مهم است نه خاصیت آن. برایش زیبایی ظاهری افراد مثلا همسرش مهم است نه روح و روان او. حاضراست برای رسیدن به هدف خود مثلا غذا دیگران را لگد کوب کند. اما جبنه مثبت حاضراست برای سیرکردن دیگران از سیرکردن خودش بگذرد. شاید بشود گفت این نمودها بیشتر با نظریه فروید که شخصیت انسان را سه قسمت می کند ( نهاد، خود و فراخود ) همخوانی داشته باشد منهای قسمت میانی آن که خود" است. " نهاد مرکز غرایض است که می خواهد به هرترتیبی به خواسته هایش برسد اما فراخود محل اصول اخلاقی است که آن را محدود می کند. اما این نظریه کاملا با مفهوم مورد نظرمن منطبق نیست. بلکه برای وضوح بیشتر این مثال را زدم.
         بنا برهمین مفهوم هم خوشبختی و شخصیت آدمها مشخص می شود. مثلا کسانی که جنبه منفی برآنها مسلط است بیشتر به تعریف ظاهری از خوشبختی پایبند هستند مثلا دنبال این هستند که خوب بخورند خوب بخوابند و خوب رابطه جنسی داشته باشند و از رفاه و امکانات ظاهری خوبی برخوردار باشند. بدون این که متوجه باشند که آیا دیگران هم حق زندگی یا برخورداری از اینها را دارند یا نه. اصولا جنبه منفی خود خواه است و اصلا به فکر انعکاس رفتارخود درجهان هستی و دیگران نیست برای همین هم مرتب با دیگرانی که دقیقا همین گرایش را دارند وارد کشمکش و جنگ می شود. مثلا دوست پسردختری که با او قطع رابطه کرده به روی دوست دخترش اسید می  پاشد. چون خوشیهای ظاهری را از دوست پسرش دریغ کرده است. او می خواهد همیشه بهترین باشد. خوشگلترین، ثروتمندترین، خوش پوش ترین و باارزش ترین باشد. به محض این که کس دیگری بخواهد با او رقابت کند و جایگاه او را تصاحب کند با او وارد جدال و جنگ می شود. جنبه مثبت اما حاضراست مقام و منصب خود و امکانات رفاهی و مالی اش را هزینه عقایدش کند و دراین راه احساس رضایت می کند. دریک کلام به طورخلاصه می شود گفت که جنبه منفی مادی گرا و جنبه مثبت اخلاق گراست. بغرنجی که در این میان به چشم نمی آید این است که جنبه منفی برای این که بتواند راحت تر به مقاصدش برسد انگیزه مخفی خودش را با دلیل تراشی و شبیه کردن خود به جنبه مثبت پیش می برد. تظاهرمی کند و وانمود می کند که اصلا از خود جنبه مثبت هم مثبت تراست.  مثلا بعضی مادرها آنقدر نسبت به فرزند خود حس مالکیت ( که یکی از گرایشهای جنبه منفی وجود است ) دارد که نمی گذارند آنها مستقل و خودکفا باربیایند. اما این حس خودخواهی را درپوشش خیرخواهی نسبت به فرزند بروز می دهند.
        در نمودهای اجتماعی این قضیه اما با پیچیدگیهای بیشتری روبرو هستیم. طوری که مانند همان تظاهر جنبه منفی به مثبت با حربه فریب روبرو هستیم اما تشخیص آن احتیاج به مهارت و قدرت بیشتری دارد. مثلا مذهبی که نمونه والای صلح دوستی است عملا با فرقه های مختلف جنگ را تجویز می کند و دراین جنگ منفی خودش را شهید راه حق وانمود می کند. شهادت مخصوص یک مذهب خاص نیست حتی در کسانی مثل مارکسیستها هم من آن را دیده ام. مثلا مکتب بودیسم که اوج صلح خواهی است عملا با وجود فرقه های مختلف و متضاد وارد جنگ می شود. یا گروههای مختلف مذهبی با دست زدن به ترور و قتل عام ادعای جهاد می کنند. اما یک معیارمهم برای من کاربرد اساسی دارد و آن این که هیچوقت دو جبهه مثبت با هم وارد جنگ نمی شوند. قطعا حداقل یکی از آنها منفی است. هرچند که اغلب اوقات هردو از جنبه منفی انسان سرچشمه می گیرند. برای همین هم من برای کسانی که اقدام به قتل هم می کنند اصالت قائل نیستم. یا مثلا وقتی که درتظاهرات دی ماه سال گذشته وقتی می دیدم که کسانی به اسم دادخواهی دست به خشونت می زنند و اموال عمومی را تخریب می کنند دقیقا می دانستم که این همان تظاهر جنبه منفی به جنبه مثبت است. جنبه منفی آنقدرمهارت دارد که می تواند دراوج فعالیت مثبت ناگهان تمام رفتارهای او را با یک خشونت توجیه گرا به خودش مصادره کند. برای همین هم نهضت های انسانی و مثبت عملا در بین راه به انحراف کشیده می شوند. از نظرمن برای یک انسان حقیقی خیلی مهم است که بتواند در تشخیص این دو جنبه چه درفردیت خودش و دیگران و چه در نمود اجتماعی آن دچار اشتباه نشود.                                                                              

     

                                           



جمعه 21 اردیبهشت 1397 :: 05:51 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری