ashkeghalam
گر به خود آیی به خدایی رسی به خود آ

       مدتهاست درحال فکرکردن به این قضیه هستم که آیا در دعوای بین دو نفر می تواند حق با هردوی آنها باشد؟ چون همیشه این حق به جانب بودن از طرف هردو نفر وجود دارد. درحالی که انگیزه غالب و اصلی جنگ معمولا خشم و عصبانیت و حس انتقامجویی است که هردوی آنها از قسمت اول شخصیت سرچشمه می گیرند. نگفتم قسمت منفی و گفتم قسمت اول تا لفظی قضاوتگرانه و حق به جانب به کارنبرده باشم. زیرا خود همین که من این قسمت از شخصیتم را منفی و مزاحم احساس کنم بخشی از دستورات خود همین بخش است. درحالی که قسمت بالغ وجود که اسم کاملی هم نیست و به نظرم بهتر فعلا اسمش را بگذاریم بخش دوم می فهمد که این بخش از شخصیت هم که ظاهرا منفی است لازمه رشد شخصیت انسان است و درحقیقت همین بخش متضاد یا متناقض شخصیت است که انسان را از دیگر حیوانات متمایز کرده تا بتواند برخلاف همنوعان حیوان خویش دست به تشخیص این دو جنبه زده و با استفاده از حق و قدرت انتخاب خودش از فرمان یکی از آن دو پیروی کند. با تجربه و شناختی که من درمورد خودم و تا حدودی دیگران پیدا کرده ام به این نتیجه رسیده ام که خوشبختی حقیقی و ماندگار و عمیق نتیجه انتخاب من از پیروی از بخش دوم شخصیت خودم است. 

        به نظرمی رسد هیچگاه دو انگیزه که متعلق به بخش دوم باشد کسی را وادار به جنگیدن با طرف خودش نمی کند درحالی که انگیزه های بخش اول درست برعکس هستند یعنی مدام دنبال بهانه می گردند تا دوطرف و تابع بخش اول را با هم درگیرکنند. این دو بخش را به شکل سنتی بخش شیطان محور و خدامحور نامگذاری کرده بودند که درمواردی خوب هم جواب می دهد اما من می خواهم با توسل به عقل و منطق و تجربه نه با تکیه بر اعتقادات مذهبی به تشریح و تبیین این دو بخش از وجود بپردازم. بنابراین ناچارم اصطلاح تازه ای به کارببرم که هنوز آن را پیدا نکرده ام. فعلا بخش اول و بخش دوم نامگذاری اش می کنم تا بعد. 

         اما برای روشنتر شدن قضیه این مثال را می زنم تا به ذهن نزدیک باشد. تابعان شیطان همیشه با هم درجنگ هستند اما تابعان خدا هیچوقت با هم درگیر نمی شوند. جاهایی هم که ظاهرا با هم درجنگند هردویشان فریب شیطان را خورده اند. اساسا فریب عمده ترین ترفند بخش اول یا شیطان است که با آن آدمها را وادارمی کند که در ظاهرخدا پسندانه اما درباطن شیطان صفتانه به فعالیت و جدال بپردازند.    برگردیم به نظریه خودمان. بخش اول مدام درپی دلیل تراشی برای به کاربردن خشونت و خونریزی است. مثلا گروهی مثل حکومت اسلامی ( داعش ) را درنظر بگیرید که با چه دلایل ظاهری خداپسندانه به قتل عام می پردازند. حتی موقع حمله به افراد بی گناه ندای الله و اکبر سر می دهند. آنها قطعا از قران و حدیث هم به قدرکافی برای توجبه اعمال خشونت آمیز خودشان سند دارند. یا فرقه های مختلف صلح طلب با هم درگیر می شوند. حتی فرقه هایی از بودیسم که دیگر در فداکاری و انسان دوستی اش به قدر زیادی مطلب نوشته شده است با فرقه های از مسلمانها که بازهم به قدرکافی از صلح و انساندوستی اش صحبت شده وارد جنگ و کشتارمی شوند. اما آیا می شود هردوی اینها که ظاهرا با انگیزه های خیرخواهانه و بشردوستانه و خداپسندانه  دست به کشتارمی زنند برحق باشند؟ جواب از نظر من " نه " است. شاید به همین خاطر هم بود که می گویند در انجیل از طرف عیسی ابن مریم آمده است که اگرکسی برگونه راست من سیلی بزند گونه دیگرم را پیش می آورم. به نظرمن این یک بیان سمبلیک است تا عمق فریب حس انتقامجویی را نشان بدهد. از نظر فعلی من ( بعدا ممکن است این نظر در عمل جواب ندهد و عوض بشود ) هیچ توجیهی از نظر بخش دوم برای اعمال خشونت وجود ندارد. 

          خشونت تنها به درگیری فیزیکی محدود نمی شود. خود احساس نفرت و خشم و ... هم نوعی خشونت احساسی است که از فریب بخش اول ناشی می شود. حتی بخشی از عقاید خشونت بار هم  زاییده بخش اول هستند. مثل این عقیده که : بکش تا کشته نشوی. بنابراین چهار جنبه خشونت که عبارتند از خشونت فیزیکی و خشونت کلامی و خشونت احساسی و خشونت اعتقادی همه زاییده بخش اول شخصیت هستند.




پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 :: 03:55 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری