ashkeghalam
قلم توتم من است


بخش اول

کودک ( وکسی که شخصیتش در کودکی تثبیت شده است ) برای احساس امنیت از جامعه خود دست به هویت سازی می زند. هویتی که تحت تاثیر فرهنگ  متداول قرار دارد. 
مثلا من مذهبی بودم چرا؟ نه برای این که واقعا به مذهب و اسلام عمیقا باور داشتم من اصلا نمی فهمیدم باور و عقیده داشتن یعنی چه. من وقتی که با جمع هماهنگ و همرنگ بودم احساس امنیت بهم دست می داد. چون هم تحسین و تشویق می شدم و هم می دانستم که از طرف دیگران خطری مرا تهدید نمی کند. این یک احساس ناخودگاهانه بود. الان به شکل خودآگاهانه در آمده است. 
شخصیت مستقلی برای خودم نداشتم. بعدها همین هویت جمعی تبدیل به هویت مذهبی سیاسی شد. چون مذهبی بودم از آقای خمینی تقلید و از او حمایت می کردم. حتی زمانی هم که شیوه ظاهر معکوس را در پیش گرفتم و به شدت با حاکمیت و آقای خمینی دشمنی می کردم بازهم بر اساس همین شخصیت کاذب و هویت جمعی خودم بود.  درغیر این صورت به شدت احساس سردرگمی و تک افتادگی و نا امنی می کردم. طرفدار حزب جمهوری شدم چون هویت جمعی من این اقتضا را می کرد. بعدها حتی لباس پوشیدنم شبیه تیپ حزب الهی ها بود چرا؟ آیا به این خاطر که من با آگاهی و اعتقاد قلبی به این حقیقت رسیده بودم؟ نه. فقط برای این که باید تعریفی برای خودم پیدا می کردم. من درحقیقت هیچ تفاوتی با دوستان دیگرم که مثلا توده ای یا مجاهد یا امتی بودند نداشتم. اگر شرائط اقتضا می کرد سریعا تیپ عوض می کردم. مخصوصا اگر می توانستم عضو یا هوادار حزب خاصی مثل جنبش مسلمانان مبارز می شدم که فوق العاده بود. نه برای این که این جزب مثلا مرامنامه فوق العاده یا جهان بینی فوق العاده ای برای من داشت. نه. فقط برای این که با رفتن به آن حزب احساس بزرگ منشی می کردم. می توانستم یک هویت جمعی روشنفکرانه برای خود تعریف کنم. به جرات می توانم بگویم تا همین ده دوازده سال پیش هم این گرایش و شخصیت من برمن غلبه داشت. پیوستن به یک حزب حتی اگر آن حزب به شدت درخطر باشد مثل مجاهدین خلق به یک عضو این احساس امنیت و بزرگ منشی را می دهد که حالا می تواند یک هویت تازه و ارزشمند برای خودش تعریف کند.
بخش دوم

 خوبی دوران اوائل انقلاب این بود که مثل حالا تنها یک حزب یا گرایش خاص درجامعه حضور نداشت و من می توانستم در یک جامعه متکثر تجربیات خود و دیگران را تجزیه تحلیل کنم. با این تجربه من بهتر می توانم خود و دیگران را بشناسم و مهمتر از آن از نظر احساسی با آنها کنار بیایم. مثلا الان برادرم دقیقا دارد پا جای پای آن موقع من می گذارد و شدیدا هوادار حاکمیت مذهبی شده است. من نه با او مخالف می کنم نه ازش بدم می آید. او را درک می کنم. قبلا من به شدت نسبت به گرایشهای مخالف خودم حساسیت نشان می دادم چون هویت مرا مورد تحهید قرار می داد. هویت جمعی کودکانه مشخصه خاصی دارد و آن حساسیت شدید به مخالف و تعصب شدید است. هیچکس نمی توانست مرا حتی یک میلیمتر به حقیقت نزدیک کند. من شب تا صبح به بحث با مخالفان می پرداختم درحالی که حتی یک سرسوزن به حرفهایی که می زدم اعتقاد نداشتم. فقط می خواستم از هویت مذهبی و سیاسی خود دفاع کنم. با از دست دادن این هویت انگار مرگ را تجربه می کردم. 
ترس و دلهره و اضطرابم بیشتر می شد و احساس پوچی می کردم. برای همین هم هست که الان وضعیت روانی برادرم را خوب می فهمم. 
      حتی زمانی که تیپ خلاف زدم فقط برای این بود که یک هویت قابل قبول و استاندارد برای خودم بسازم. یک هویت دزد. یک هویت معتاد. هویت ضد قانون. هویت خانم باز. هیچکدام از این هویتها براساس منطق و تعقل و احساس حقیقی و اشراق نبود. ریشه تمام آنها احساس نا امنی ای بود که من با این کار می خواستم بر این احساس عمیق و همیشگی سرپوش بگذارم.
    اما از وقتی که شروع به تجربه شیوه تازه ای از زندگی که بر اساس خودشناسی بود کردم، کم کم ساختن یک هویت فردی و مخصوص خودم شروع شد.
 برای کودک، شنا کردن بر خلاف مسیر رودخانه وحشتناک است. من هم تمام این وحشتها را تجربه کردم تا توانستم آنها را پشت سر بگذارم. نمونه خیلی بارز و زنده تعصب گروهی و هویت خودساخته جمعی و جعلی را می توان در اعضای بعضی انجمنهای دوازده قدمی مشاهده کرد. مثل انجمن na. این گروهها کسانی را جذب خود می کنند که به شدت از لحاظ شخصیتی در کودکی تثبیت شده هستند. آنها نه قدرت تعقل دارند و نه توان انتخاب کردن. برای همین هم خیلی زود دچار تعصب انجمنی می شوند. آنها فکر می کنند تنها گروه یا انجمن خودشان است  که حرف درست را می زند و بقیه چرت و پرت می گویند.

بخش سوم

     آنها بدون این که از عمق و معنای ایده های این گروهها فهم درستی داشته باشند به شدت از آنها دفاع می کنند و
 حاضر نیستند به هیچ قیمتی در ایده های مرسوم در انجمن شکی بکنند. من هم مدت کوتاهی همین هویت را به خود گرفته بودم. اما کم کم به خودم آمدم و راهم را سوا کرده و بعد از نزدیک هفت سال کلا از انجمن جدا شدم.
 برای همین هم هست که دوست ندارم مرا جزو هیچ گروه یا جمعیتی قلمداد کنند. مثلا اغلب گیاهخوارها یا خامگیاهخوارها فورا می روند سمت انجمن خاصی و یک هویت جمعی برای خودشان تعیین می کنند. از آن به بعد دیگر این خودشان نیستند که زندگی می کنند بلکه این هویت جمعی و جعلی است که به آنها احساس امنیت می دهد و بهشان دیکته می کند که چگونه فکر و عمل کنند و چه احساسی داشته باشند. 
    داشتن یک هویت منحصر به فرد هم کار خیلی سختی است و هم مستلزم تحمل سختیهای فراوانی. اعتماد به نفس و حرمت نفس زیادی می طلبد. اصلا با توسل به هویت فردی ناچار می شوی که این مهارتها ( اعتماد و حرمت به نفس ) کسب کنی. چون همه برعلیه تو می شورند.
 من وقتی که شروع به تعریف هویت فردی خود در انجمن na کردم با سیل عظیم عکس العملهای مخالفت آمیز آنها روبرو شدم. مثلا همه خود را معتاد معرفی می کردند اما من خودم را درحال بهبودی و حتی درحال عاشقی معرفی می کردم. درحین صحبت کردن و مدتها قبل از این که نوبت من برسد  تمام تنم می لرزید. در بقیه موارد هم همینطور. داشتن یک فردیت و شخصیت منحصر به فرد نشانه بلوغ و گذار از دوران کودکی و احساس نا امنی بیرونی است. وقتی که من از لحاظ روانی ورزیده و بالغ می شوم دیگر تهدیدات محیط بیرونی برایم بی خطر می شود. چون دیگر اتکایم به مردم و بیرون از خودم نیست.
       دست یافتن به یک شخصیت مستقل و هویت فردی که براساس تجربه و تفکرات و ایده های فردی خودم باشد نه براساس رفتارهای مقلدگونه و براساس حمایت اجتماع، برای من مستلزم داشتن شهامت زیادی بوده است. به تدریج که رشد کردم دیگر حمایت گروه برایم اساسی نبود. شاید همین مخالفتها و تکروی من بود که باعث شد من به شدت از آنها متنفر و گریزان شوم. هرچند که این هم یک رفتار کودکانه است و مدتهاست می خواهم بر آن غلبه کنم.
بچه ها ببخشید خطوط با فاصله های نامنظم نشون داده می شه. این مشکل از نرم افزار وبلاگه. 

یک شنبه 24/04/1397 ساعت 19:48 محله امامزاده یحیی

برچسب‌ها: مذهب، حزب


یکشنبه 24 تیر 1397 :: 07:34 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری