ashkeghalam
قلم توتم من است

    از سربازی که ترخیص شدم هیچ جا و مکان و پشتیبانی نداشتم و همانجایی مشغول به کار شدم که درحین سربازی مواقع مرخصی می آمدم کارمی کردم. یعنی کارگاه چاپ تریکو در دروازه دولت. اما مشکلات ارتباطی من که قبلاهم بابتش پیش روانپزشک می رفتم بیشتر و بیشتر می شد و من اصلا حال خوبی نداشتم. کم کم به عنوان سرکارگر انتخاب شدم اما رابطه ام با کار و کارفرما و کارگرها اصلا رابطه رضایت بخشی نبود. به شدت کارمی کردم و هرماه نزدیک سه ماه حقوق می گرفتم. درتمام دوران زندگی ام همیشه از پشتکار زیادی برخوردار بوده ام. کم کم مشکلات روانی ام آنقدربهم فشارآورد که باز راهی مطب روانپزشک شدم. اما بعد از مدتی او هم مرا به جای دیگری پاس داد که معنی اش این بود که من غیرقابل درمان هستم. توصیف آن شب و آن روزهای سرشار از یاس و احساس بدبختی برایم غیرممکن است.
     هم به شدت مشغول کاربودم و هم خجالت می کشیدم از صاحبکارم حقوقم را مطالبه کنم. خجالتی بودن و داشتن رودرواسی یکی از مشکلات عمده و همیشگی من بود. طولی نکشید که با صاحب  کارم اختلاف پیدا کرده و با یکی دوتا از بچه های کارگر که قبلا سابقه آشنایی با هم داشتیم یک کارگاه چاپ برای خودمان زدیم که من شبها آنجا می خوابیدم. اما طولی نکشید که شکست خوردیم و من رفتم منزل یکی از دوستان قدیمی ام که یک اتاق خیلی کوچک بدون هیچگونه امکانات بهم داد که با اینکه حتی دستشویی و توالت هم نداشت واقعا برایم ارزش داشت. اتاقی توی پشت بام که تابستانها از شدت گرما مثل کوره آهنگری داغ می شد. کارمشخصی نداشتم. مدتی رب گوجه با چرخ دستی می فروختم بعد یک کارگاه تولید کارت پستال زدم که هزینه اش با کس دیگری بود که شکست خوردم. یک بازهم همان جا یک کارگاه چاپ تریکو زدم که باز با شکست موجه شدم. مدتی در خیابان سعدی برای خودم کارمی گرفتم و توی چاپخانه های دیگر مزدی چاپ می زدم. اما مرتب شکست می خوردم و حال و روز روانی و اقتصادی ام روز به روز بدتر می شد.

بخش دوم

    کم کم با تریاک انس می گرفتم طوری که برخلاف سابق که حالم را به هم می زد حالا با کشیدن مقدار کمی مدتها از افسردگی نجات پیدا می کردم. حالا که این ماده نجات بخش را پیدا کرده بودم تصمیم گرفتم عوض خودکشی کردن مدتی با آن سرکنم. به خودم گفتم خب فرض کن خودت را کشتی الان فرض کن مرده ای بالاخره یک مدتی که این مواد بهت جواب می دهد. اصلا گیرم معتادهم شدی بهتراز مردن است که. اعتیاد درمان دارد اما مرگ که بازگشت ندارد. بنا براین منی که همیشه دیگران را به خاطر مصرف تریاک سرزنش می کردم خودم توجیحی برای مصرفش پیدا کردم. اما فکرمی کردم چون با سواد هستم و هوشم بالاست می توانم راه استفاده از آن را پیدا کنم طوری که همیشه بکشم اما معتادش نشوم. همزمان شروع به شرکت توی کلاسهای داستان نویسی کرده بودم و طوری به آن دل بسته بودم که فکرنمی کردم به هیچ وجه آن را رها کنم. موقع کار توی چاپخانه هم  شبها بعد از کارچاپ نزدیک صبح که می شد من یک سیگاری بارمی زدم و نشئه که می شدم می نشستم به خواندن کتاب. وقتی با نشئگی به خواندن کتاب می پرداختم  مطالبش به قدری برایم آسان وقابل فهم بود که به شدت از آن لذت می بردم. حشیش در ابتدای مصرف قدرت تمرکز مرا شاید هزاربرابرمی کرد. به شدت شاد و اجتماعی و بذله گومی شدم و تمام افسردگی ام از یادم می رفت. مدتها هم قبل از مصرف تریاک و حشیش عرق می خوردم.

بخش سوم

      آن وقتها آنقدر حالم بد بود که حاضربودم بمیرم اما نمی توانستم. برای همین هیچ چیزی برای ازدست دادن نداشتم. به معنی واقعی کلمه بی همه چیز بودم. برای همین هرچیزی که حالم را حتی به شکلی موقت خوب می کرد از ان دریغ نمی کردم. مصرف قرص ها به شدت افزایش پیدا می کرد و من توی انواع داروها و مواد مخدر و عرق غرق می شدم. اما هیچوقت معتاد عرق نشدم. مخصوصا که عرق و کلا الکل با نشئگی تریاک سازگارنبود و نمی شد هردو را با هم مصرف کرد بنا براین قید عرق را زدم و افتادم توی مصرف تریاک. تریاک علاوه بر آرامش عجیبی که بهم می داد یک حالت عرفانی بهم تلقین می کرد. قوای شهوانی ام به شدت افت پیدا می کرد و من طوری آرام می گرفتم که واقعا بهم کیف می داد. نشئگی تریاک انگارتمام مشکلات افسردگی و رابطه ای و اظطرابهای مرا ناپدید می کرد.

بخش چهارم


 با یکبارکشیدن، مدتهای زیادی حالم خوب می شد و فکرمی کردم من هیچوقت معتادش نمی شوم چون رفتارمن با تریاک با همه فرق داشت. مصرف حشیش بیشتر قوه تخیلم را به کارمی انداخت و من فکرمی کردم با مصرف آن می توانم داستانهای بهتری بنویسم اما هیچگاه این اتفاق نیفتاد چون تخیلاتم به هیچوجه قابل کنترل نبود. به علاوه اصلا موقع نشئگی حشیش به فکرنوشتن نمی افتادم. یک ضبط صوت کوچک خریده بودم تا موقع نشئگی حرف بزنم و داستان بسازم بعدا یادداشتشان کنم که هیچوقت این نقشه عملی نشد. اما من خودم به شدت عملی شدم. بعد از این که فهمیدم کمبود تریاک یک حالت بی قراری و کسالت برایم تولید می کند  تازه بازهم قبول نمی کردم معتاد شده ام. می گفتم تا وقتی که پول برای تریاک نمی دهم یعنی معتاد نیستم. بنابراین اتاق کوچکم را که خودم هم به زور تویش جا می شدم تبدیل کردم به پاتق معتادها تا از قبل آنها بتوانم به تریاکم برسم. دنیای اعتیاد از بیرون چهره زشت و کریهی دارد درحالی که یک معتاد با مصرف نشئه جات به دنیایی می رسد که در خارج و واقعیت موفق به ایجادش نشده است. این درست که خوشی ناشی از نشئگی یک خوشی موقت و کاملا ذهنی است اما از هیچ که بهتراست. برای همین فکرمی کنم برای نجات یک معتاد نصیحت کردن و سرزنش کردن هیچ سودی ندارد. او منطق خاص خودش را دارد. همانطور که بهرام بهترین دوست من بارها بهم تذکر و هشدار داد چون دامادشان هم گرفتار اعتیاد شده بود اما من مگر می فهمیدم؟ یعنی بین مرگ و اعتیاد، من اعتیاد را انتخاب کرده بودم. بنابراین اگر مصرف نمی کردم باید می مردم. اما این مطلب برای هیچکس قابل درک وفهم نبود. تریاک با این که دام بزرگی برایم گسترده بود اما همانطور که حدسش را می زدم که از مردن که بهتراست سرانجام مرا به ورطه کامل بی چارگی کشاند. طوری که حتی آن یک وجب جا را هم ازدست داده و بی خانمان شدم.

سه شنبه 09/05/97 ساعت 20:53 محله امامزاده یحیی

برچسب‌ها: اعتیاد، عرق، حشیش، تریاک


سه‌شنبه 9 مرداد 1397 :: 08:57 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری