ashkeghalam
قلم توتم من است

پرسیدم:
- جان مهناز تو هنوزهم منو دوست داری؟
نگاهش را ازمن گرفت و دوخت پایین روی چمنهای پارک. از توی کیفش دستمالی درآورد و بینی اش را گرفت و نم چشمهایش را پاک کرد. گفتم:
- گریه داری می کنی؟ آره؟
داشت چمنها را با دست تکه تکه می کرد. با بغضی که توی گلویش بود گفت:
- مامانت اینها چطورن؟ می ری پیششون؟
نفسی کشیدم و گفتم:
- نه دیگه. کلافه شدم از دستشون. ترجیح می دم تنها زندگی کنم. مگه این که ... مگه این که...
- چرا زن نمی گیری...
دیدم با این حرف خندید. چشمها و نوک دماغش سرخ شده بود. دستش را گرفتم توی دستم. مقاومت نکرد. گفتم:
- چقدردستهات چروک شده ان.
و دست کشیدم روی دستش. گفت:
- پیرشدیم دیگه. روزگار پیرمون کرد...
داغی دستش را توی دستم احساس می کردم. تپش قلب گرفته بودم. داشتم دستش را توی دستم حلقه می کردم که از دستم کشید بیرون و گفت:
- هنوز چهلمش نشده ها...
نگاه چشمهایش کردم و گفتم:
- خدا رحمتش کنه...دوست خوبی بود...حیف شد...
- آره ولی خوب شد که رفت. راحت شد...
- خسته شده بودی ازش؟
- یه جورایی آره... اعتیادش پدرمونو در آورده بود راستش...
- فکرکنم دیگه یه ماه یه ماه هم باهات نمی خوابید آره؟
- تو هم که همه اش توی اینجور فکرهایی...
- دروغ می گم مگه؟
- خیلی اذیتم کرد... خودش بیشتر اذیت کشید.
گفتم:
- دیدی بهت قول دادم دیگه نمی کشم نکشیدم؟
- کاش همه مثل تو بودن. اون هزار بار قول داد اما...
- دیدی گفتم دیگه بهت زنگ نمی زنم دیگه نزدم؟
- خوب کردی. می زدی خیانت بود.
- اما خدایی اش حتی یه روز هم از خاطرم بیرون نرفتی... ولی نگفتی بالاخره... منو دوست داری هنوز یا نه؟
- تو حیفی... برو دنبال یه نفردیگه. کسی که بهت بیاد... من دیگه پیرم...از م گذشته... می دونی چند سال از اون موقع می گذره؟
- پونزده سال و شیش ماه و سه روز و دوازده ساعت و ... بازهم بگم؟
 ساعش را نگاه کرد و با خنده گفت:
- دوازده ساعت نشده هنوز... دو دقیقه مونده...
قاه قاه زدم زیرخنده و گفتم:
- خیلی بلایی مهناز... همیشه دیرمی کردی و همیشه هم می گفتی هنوز دو دقیقه مونده...هی هی هی یادش به خیر!
- اگه می فهمید هردوتامونو می کشت...
- من که حاضربودم بمیرم...خودت هم می دونی...
- آبرومون می رفت. تو که مجرد بودی برات عارنبود ...ولی من با دو تا بچه ...
- ببین! بی خیال گذشته ها شو. ما که ادامه ندادیم. چرا اینقدر درگیرش باشیم هان؟ عوضش از حالا یه زندگی تازه و بدون احساس خیانت و گناهو شروع می کنیم. قبول؟
دستم را گرفت توی دستهایش. دست کشید پشت دستم. قلبم به تپش افتاد. بدنم مور مور شد. گفت:
- توحیفی... برو دنبال یه زن جوون. یه دختر... من دیگه ازم گذشته... بچه هام بزرگ شده ان. اون وقتها هنوز یادشونه... می فهمن... بد می شه...
- خب اونوقتها دیگه گذشته. تو دیگه شوهر نداری. می فهمی؟ تو حق داری ازدواج کنی...هنوز جوونی...بذار هرچی می خوان بگن...
همانطور که دستم توی دستهایش بود و نوازشش می کرد. با همان چشمهای سابق که به طرز عجیبی هم می خندید هم سرزنشم می کرد گفت:
- راست می گن عاشقی چشم آدمو کورمی کنه ها...
- آره من کورم. اونوقتها هم بودم... اصلا برام مهم نیست مردم درمورد من چی فکرمی کنن. بذار بگن قبلا هم حتما با زن دوستش رابطه داشته که حالا اومده سراغش... اصلا برام مهم نیست.
دستم را برداشت گذاشت روی دست دیگرم و آرام آرام دستش را از دستم جدا کرد و گفت:
- هی هی هی! خوش به حالت که عاشقی ناصر... خوش به حالت...
- ببین مهناز! جون مادرت بیا باهم ازدواج کنیم. اصلا بیا با هم دوست باشیم. خوبه؟
- پسرعموم علی اومده بودخواستگاریم... بهش جواب رد ندادم...
- نه مهناز تورو خدا منو ول نکن. بعد از این همه  سال انتظار...
- ای کاش می تونستم...
این حرف را که زد. بازهم چشمهایش را دوخت به چمنها و شروع کرد به تکه تکه کردنشان. این بار اشک از چشمهایش سرخورد و ریخت روی چادرش. با گوشه چادر اشکهایش را پاک کرد و گفت:
- خوب جایی قرارگذاشتی ها... این بیدهای مجنون چقدر قشنگن...
نگاه شاخه های رقصان بید مجنون در باد کردم. نتوانستم جلوی ریختن اشکهایم  را بگیرم....




چهارشنبه 31 مرداد 1397 :: 09:27 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری