ashkeghalam
قلم توتم من است

زن گفت: " پاشو مرد! بارون گرفت"
مرد، دست‌هایش روی عصا بود و پیشانی­اش را گذاشته بود روی آن‌ها. زن نگاه برگ‌ها کرد که با هجوم باد دسته‌دسته ناله‌کنان با باد می‌رفتند. هوای پاییز، تیز و دم‌دمی‌مزاج شده بود. آسمان گاه ابری بود و بارانی و گاه صاف و آفتابی. دوباره نگاه مرد کرد و گفت: " با توام مرد!"
مرد سرفه خشکی کرد. زن، دسته‌های گل را از روی میز پارک برداشت گذاشت زیر میز گردی که پشتش نشسته بودند. دوباره گفت:" با توام مرد! شب شد. تکون بخور د "
دست کرد از توی جیبش پول خردها و اسکناس‌های کهنه‌ای را که از مشتری‌ها گرفته بودند ریخت روی میز. اسکناس‌ها را یکی‌یکی با دست‌های لاغر و استخوانی‌اش صاف می‌کرد و روی‌هم می‌گذاشت. کلاغ‌های خاکستری، بالای سرش داد و غار راه انداخته بودند. یاد کلاغ‌های ولایت افتاد با آن چنارهای بلندی که هرروز دم غروب کلاغ‌ها کپه کپه روی آن‌ها دورهم جمع می‌شدند و قشقرق به راه می‌انداختند. کلاغ‌های پارک آمده بودند پایین کنار سطل آشغال و سر زباله‌ها تو سر و کله هم  می‌زدند. پیش خودش گفت: " کلاغ هم کلاغ‌های قدیم".
هوا آفتابی بود اما باران نم‌نم می‌بارید. با خودش فکر کرد" حتماً گرگی دارد می‌زاید". حرفی بود که توی ولایت می‌زدند. یاد "گرگی" افتاد. اسم سگشان بود. می‌گفتند توله یک گرگ بوده که با یک سگ جفت شده بوده. شب‌ها وقتی‌که گرگ‌ها زوزه می‌کشیدند، "گرگی" می‌رفت بیرون و تا صبح غیبش می‌زد. سگی از کنارشان می‌گذشت. ناله‌ای کرد و آمد نزدیک و موس موسی کرد. نگاه          التماس آمیزش دل زن را سوزاند. گفت: " برو حیوون! خدا روزی تو جای دیگه بده. ما واسه خودمون هم گوشت گیرمون نمی‌آید بخوریم" و با خودش فکر کرد: " سگ هم سگ‌های قدیم" .      رو کرد به مرد و گفت: " مش غلام‌حسین! پاشو دیگه مرد! شب شد".
باران بندآمده بود اما سرمای هوا مثل سوزن برتنش فرومی‌رفت. با خودش فکر کرد: " قدیم قدیم‌ها توی ولایت فصل پاییز هم برف می‌بارید. اما حالا اینجا توی شهر دیگر سال‌ها است کسی رنگ برف را ندیده است. اصلاً انگار فصل زمستان از شهر کوچ کرده است. نیمی از فصل زمستان رنگ پاییز و نیم دیگرش رنگ بهار دارد. اما خوبی‌اش این است که شهری‌ها همیشه و همه فصل گل دارند. مریم، رازقی، گل سرخ. اما این گل‌ها هیچ‌وقت رنگ و عطر و بوی گله‌ای وحشی ولایت را ندارند." شاخه‌های گل را برداشت گذاشت روی میز. اما نه، امشب حوصله بردنشان به خانه را نداشت. کاش همه شان فروش رفته بود. این روزها دیگر مردم کمتر برای خرید گل پول خرج می­کنند. توی هرخانه که می­روی پراست از گل های پلاستیکی...

زن گفت:" مواظب باش! جلوی پات یه چاله­اس."
مرد ایستاد و با نوک عصا روی زمین دنبال چاله گشت. با صدای بریده و خش‌داری گفت: " دیروز که اینجا چاله نبود زن..."
زن گفت: " اینجا که ولایت نیست مرد. اینجا هرروز زیر پای مردم چاله می کنن..." . مرد آهسته پایش را گذاشت آن‌طرف چاله و عبور کرد. گفت:" هنوز خورشید غروب نکرده؟"
زن گفت: " دیگه چیزی نمونده... چراغ‌های پارک دارن روشن می شن."
رسیده بودند کنار حوض. مرد گفت: " اون وقت‌ها که تازه اومده بودیم یادش به خیر! یادت هست زن این حوض چه کاشی‌های لاجوردی قشنگی داشت؟ مثل گل‌های قالی بود که تو می‌بافتی. هنوز هست؟
زن دهان باز کرد که بگوید:" ای‌بابا خدا پدرتو بیامرزه مرد...چه دل خوشی داری ها. خدا رحمتشون کنه..."
اما دلش نیامد. گفت:" آره. خوب یادت مونده ها مش غلام‌حسین! با همون نقاشی‌های لیلی و مجنون. یادته؟
مرد گفت:" آره خوب یادمه...  فواره هاش چطور؟ هستند؟ صداشون که میاد."
زن گفت: " آره! هنوز هستند."
زن به اطراف حوض بزرگ پارک شهر نگاه کرد. دم غروبی، پارک خیلی شلوغ شده بود. نیمکت‌های دوروبر حوض مملو از پیرمردها و پیرزن‌هایی بود که بعضی‌ها ساکت و بعضی‌ها در حال گپ زدن به فواره‌ها نگاه می‌کردند. مرد گفت:" پاهام نا ندارن. کاش یه کم اینجا می نشتیم". زن با نگاهش دنبال نیمکت خالی گشت. اما نبود. هیچ‌وقت از وقتی‌که آمده بودند شهر فرصت نشستن مثل این آدم‌های شهری کنار فواره‌ها را پیدا نکرده بودند. ایستادند. زن آهی کشید و گفت:" جوون هم جوون های قدیم. اینجا توی شهر هیچ‌کس برای آدم­های پیر بلند نمی شه." مرد دست دراز کرد و درخت تنومند کنار پارک را لمس کرد. آهسته بهش تکیه داد و سر خورد آرام نشست روی زمین. زن ایستاده بود و فواره‌ها را تماشا می‌کرد. هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود. باد ملایم و سوزناک پاییزی قطره‌های ریز آب را مثل پودری از الماس سرد به سرو و صورتش می­پاشید. مرد گفت:" دستمالت رو بده صورتم رو پاک‌کنم. چه سوزی داره هوا". زن درحالی‌که نگاهش به فواره‌ها بود دستمال را از توی کیف درآورد و داد دست مرد. انگار توی تمام این سال‌ها اولین باری بود که آن‌ها را می‌دید. گلوله‌های آب چه سرسختانه خودشان را می‌کشیدند بالا اما بعد مثل آدم‌های پیر و خسته یکهو از آن بالا با مخ برمی‌گشتند می‌خوردند توی حوض.  چراغ‌های توی حوض نور قرمز خونی می‌پاشیدند به فواره‌ها.
زن با دست لاغر و استخوانی خود که رگ­های سیاه مثل مار رویش جا خشک کرده بودند دست مرد را آرام گرفت و فشار داد. دست­های لاغر و خشکیده ای  که مثل برگ های پاییزی شکننده شده بود. مرد توی دستش  انگشتری‌های سرخ عقیق داشت. زن دوباره یاد سؤال مرد افتاد. زیر لب گفت: " آره غلام‌حسین جون فواره‌ها هنوز هستند...
مرد دستمال را داد به دست زن و گفت: " مردم چی؟ مردم هنوز هستند؟ نگاهشون می‌کنند؟ صداشون که میاد...
- آره هستند...
مرد آهی کشید و با تکیه به عصای چوبی مغز گردویی‌اش را که از ولایت آورده بود از زمین بلند شد. زن زیر لب زمزمه کرد: " آره مش غلام‌حسین هنوز هستند...هنوز هستند...اما...

برچسب‌ها: گل فروش


پنج‌شنبه 15 شهریور 1397 :: 08:21 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری