ashkeghalam
قلم توتم من است

دلم در خواب می بوید

شمیم خنده هایت را

ولی بی آنکه بیدارم کنی

با ناز و آرامش

چرا پس بی خبر رفتی؟

بنازم خنده هایت را

که بی آنها

زمین بیهوده می چرخد

فللک بیهوده می خندد

نگفتی بی تو می میرم؟

چرا پس بی خبر رفتی؟

نگفتی این قفس جان از تو می گیرد؟

نگفتی ای گلم این گل بدون باغ می میرد؟

تو چون آهوی من بودی در این صحرا

چرا پس بی خبر رفتی؟

غم هجرت خرابم کرد در احساس آبادی

بدون روی تو ای گل

نمی جوید کسی شادی

بگو جانم فدای نام شیرینت

چرا پس بی خبر رفتی؟

دراین میخانه کس جامی نمی نوشد

به جز از دست یک یاغی

همه مخمور و بی تابند و بی ساقی

چرا پس بی خبر رفتی؟

برچسب‌ها: ساقی، آهو، خنده هایت


شنبه 17 شهریور 1397 :: 07:51 ق.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری