ashkeghalam
قلم توتم من است

چقدر دلم برایش سوخت. رفته بودم مجموعه داستانم را بدهم برای نقد. چشمش را عمل کرده بود. وقتی احوال پرسی کردم فهمیدم قبلا چشم راستش را هم عمل کرده است. با خودم گفتم به قول معروف رستم است و یک دست اسلحه. هنرمند است و دو تا چشم. یک منتقد ادبی که تمام زندگی و هویت و دلخوشی اش خواندن و نوشتن است اگر چشم هایش را از دست بدهد چه باید بکند؟
قبل از آماده کردن داستان هایم برای نقد، فکر می کردم چه کارکنم که مزد اضافی بابت نقد داستان هایم به او ندهم. اما وقتی این صحنه را دیدم جگرم آتش گرفت. واقعا هرصفحه چهار هزارتومان پول زیادی است که من می خواستم سرو تهش را هم بزنم؟
یک هنرمند ممکن است در لحظه با مهارت و تجربه ای که دارد بتواند یک اثر هنری را در مدت کوتاهی خلق کند. یا یک منتقد بتواند یک اثر را در مدت زمان خیلی کوتاه نقد کند اما پشت همین زمان کوتاه عمری تجربه و زحمت و تلاش خوابیده است. واقعا چهارهزارتومان برای نقد هرصفحه پول زیادی است؟ از خودم خجالت می کشم به خاطر این افکار. واقعا خجالت می کشم. دلم برایش سوخت. همین خودم من که دارم برای نوشتن و نقد و  اصلاح یک داستان این همه هزینه وتلاش می کنم نمونه خوبی نیستم که حداقل خودم بفهمم بابا هنرمند اگر بخواهد مزد هنرش را بگیرد هیچکس قادر به دادن آن نیست. چه شب ها که تا صبح بیدارم و می نویسم. با تمام بی کاری و بی پولی امروز به عنوان مثال حدود سیصد هزار دادم بابت نقد. اصلا زیاد نیست. اصلا. اما برای من که یک نظافت چی بی کارهستم که حتی صدهزارتومان کرایه خانه دادن برایم سنگین محسوب می شود خب خیلی زیاد است. حالا وقتی که یک نفر مثلا یک داستان یک صفحه ای مرا بخواند می گوید: این که کاری نداشت. یک صفحه داستان مگر چه قیمتی دارد؟ اما نمی داند که پشت این یک صفحه داستان یک عمر تلاش و هزینه و رفت و آمد و بگو مگو و هول و ولا و سردی گرمی کشیدن و... خوابیده است. تا یک نفر بیاید داستان نویس بشود دمار از روزگارش درمی آید. به قول معروف تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود. من بعد از این همه تلاش و زحمت هنوز نتوانسته ام یک مجموعه چهل عددی داستان راست و ریست کنم. حالا اگر فردا بیایم یک کلاس داستان بگذارم که مثلا ساعتی پنجاه هزار بگیرم ممکن است خیلی ها فکر کنند که من دارم عجب پولی به جیب می زنم. البته این حرف کاملا درستی است که هنر نباید انگیزه مادی داشته باشد. کلا اشتباه است که کسی بخواهد از هنر چشمداشت مالی داشته باشد. البته خب ممکن هم هست که شرائط طوری باشد که نوع خاصی از هنر بازار خوبی داشته باشد. اما هنرمند نباید برای رسیدن به ثروت هنرورزی کند. هنرمند برای تعالی روح خودش تلاش می کند. هرچند که خب کسی شغلش هنرنمایی شد باید حداقل معیشت را داشته باشد که بتواند به زندگی ادامه دهد یا نه؟ نمی شود که به جای نان هنر خورد می شود؟
وقتی که داستان هایم را دادم و قرار شد مبلغش را بریزم کمی هم بهم تخفیف داد. رفتم بیرون از خودپرداز ریختم. تخفیفش را نگرفتم. حالا می گویم اصلا کاش ده بیست درصدی هم بیشتر می ریختم. توی مملکت ما کدام قشر هنرمند رفاه دارد که قشر داستان نویس و منتقد ادبی داشته باشد؟ اگر منی که خودم دستی برآتش دارم حال یک منتقد را نفهمم چه کسی باید بفهمد؟ درست است که دستم خالی است. درست است که بی کارم اما خب هنر فقط نوشتن که نیست. هنر احقاق حق زحمت کشان درزمانی است که دستت کاملا تنگ باشد. وقت داشتن که خب وظیفه داری حق همه را بدهی. واقعا چقدرسخت است که آدم خودش هم محتاج کمک باشد اما بخواهد دست کسانی را بگیرد که واقعا دوستشان دارد. ولی نمی تواند. این خیلی سخت و دردناک است. خیلی. 



پنج‌شنبه 22 شهریور 1397 :: 11:22 ب.ظ ::  نویسنده : محمد قنبری